تبليغاتX
تنها تر از سکوت
هر کجا هستم باشم , خدا با من است

عقرب سیاه در چاه

مزه مزه مگس گمراهی را

میلیسد

انگار شبنم

لجن زاری را از عریانی...

میشوید

کک مرداب

از بدیاری ما....در جیب زنی

میلغزد که...

سرمست در دستهایی

دست د ارد

++++++++++

راوی منفور

از ترس نازا از دنیا میرود

بسکه تن فروشی شغل آبرو دار یست

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 1:41  توسط شهرزاد سرمست  | 

دور به من نزدیک شد

خانه مرا به چراغ سوسو زنی رساند

و ابعاد زمینی ام

در تلفظ باد

رنگ پریده مُرد!

بی لذتِ دستی

زلفهای نوچیده رفت از دست...

هم نفس

نفس گیر شد

و قفس بی پرنده

لذت ازادی نداشت

**،،،،،،،،،،،،،٬،،،،،،،،،،،،**

زنی رو به سوی دیوار

میخوابد

وهی خودش را در شعرهایش گم میکند

و در حرف ها

پیدا...

انگار دندان عقلش را

پزشک سمجی در دهان

خرد کردست

از بس گلایه گریه برای نوشتن د ارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 23:45  توسط شهرزاد سرمست  | 

خونریزی دارم

بعد از سکوت تو  - از رگ

مداد قرمز...

کشیده بر زمین...

خطوط منحنی درد

*************

مداد تراش حرف سرم را میتراشد

به لایه های زیرین چه اسانست  ...دسترسی!!

انگار که مغزم

در پیچ وتاب تراش  -  هرز میرود

*************

 پنجره با پرده

از درخت ها

به باغچه همسایه

پیغام میفرستد:

برگ... که مرگ ...نزدیک میشود

با باد...

با ابر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:0  توسط شهرزاد سرمست  | 

می ترسم

ترسم از پرده ای که کنار می رود نیست

می ترسم....

ازاینکه تو مرا ازخاطراتت پرت کنی

می ترسم...باور کن

من از ارتفاع می ترسم

می ترسم

مثل سیل زده ها ...از ابر می ترسم

*****

به تماشا بنشین

به تماشای رنده کردنم

ببین که از دستها

هنوز خون فواره میزند

واسمان ابری ..... ماه

ماه لب بسته بی لبخند را

بی پروا میپوشاند

 

 

(شهرزاد همیشه سرمست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:59  توسط شهرزاد سرمست  | 

منی که در شکاف دیوار.... سوسو میزنم

ایینه اگر باشم

و یا طلایی گم شده...

یا پولک جامانده از لباس عروس

مهم نیست...

جا مانده ام

از مسافری که مرا جا گذاشت

سوسو میزنم

دست پیداکننده ای ارزوست

حس نفرت انگیز تملک.....

و سند چهار دنگ تن...

جامانده ام....که سوسو بزنم

۲

ستاره اگر میدانست چقدر از تو بزرگترم

حتما سالروز تولدم یادش میماند

در انتهای خطوط سرد پیشانی

پس از اینهمه سال

اینهمه باران که بارید و داغ شبنم ها را تازه کرد

بارید وبغض های مرا فرو خورد

پس از اینهمه سال هنوز از یاد نمیبرم

شبی که نا خواسته ....با بغضی عظیم

گریه سر دادم وانسان شدم

کاش تا ابد در گهواره خدا خواب میماندم...حتی اگر دستی مرا تکان نمیداد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 12:58  توسط شهرزاد سرمست  | 

 

(۱)

حافظه ام را که از دست دادم

بین تو و مردمان

فرقی نبود ......ندیدم!

هر کجا رفتم .........از هر طرف

زندانی شدم

از بسکه تصویر تو زجرم میداد

حافظه ام  تو را از من ربود

و مرا از تو پس گرفت

 

(۲)

از هرز رفتن های تو

پوسیده دندانم

طاسی نشانه بد یمنی ست

و زلف های من

مثل سقوط  ازاد برگها در پاییز

هرز میروند

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:5  توسط شهرزاد سرمست  | 

فردا که مردم

پشت سرم پنجره ها سکوت میکنند

فردا که مردم

ایینه از ترس تنهایی میشکند

و شعر هایم... تن ها

شعر تنهایی می سرایند

 

********

 

زیاد که میشنوم

دهانم از سرب داغ میسوزد

زبان در تنگنای هنجره قفل میکند

و حتی تو

در خاطرم میمیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 2:30  توسط شهرزاد سرمست  |