تبليغاتX
تنها تر از سکوت

مثل شعری که تو با من گفتی

من هنوز غرق شبم

گیج ومنگ این فکر

که چرا شب ها

همه شب

شب پره ها بیدارند

در خوابی که تو میبینی!

*******

وقتی که اشک به پهنای صورت

دست در دامان گونه هایم نهاد

من با لجاجت تمام

ایستادگی کردم

و گرمای تابستان لعنتی را

بهانه ای برای سوزش چشم هایی که از

گریه هیچ نمیدانند

*******

ساده درخواب

بی هیچ تقلایی پنجه در پنجه مرگ

دیو بی رحم زمین

گردبادی دردشت

صبح نا ارام من

شیون هر سایه

دست در دست نسیم

دست نامرد تو در دست من است

ترس من رنگ پریده از شب

 

ساده در خواب

بی هوا

پرده کنار رفته از ماه

دیده در دیده شب

چشم هر نامحرم

دیده در بستر خواب

زنی الوده به خواب

 

ساده در خوابی مست

خیس از گرمی نور

پرده رقصان در باد

همه شهر چشم به اندام تو  اند

ترسم از رقص نور و پرده ست

خواب در چشم حرام باد

حرام

لحظه ای در تردید

خرو پف های تو می اید .....هیس.

 

 

+ تاريخ سه شنبه 11 تیر1387ساعت 23:9 نويسنده شهرزاد سرمست |

در زمانه های غلط زندگی من

من به مردی بر خوردم

که قلک را ارزو وار پرنده میخواست

و برای اسیران سبزش

قفس بهانه میکرد

قلکی  را دیدم

در دست زنی

که بی پروا شکستن میسرود

و زنده بودن را فریاد میکشید

این درد عظیمی بود

که ریخته های چند روزه را خرج درمان دل چند ساله ات کنی

همراه  بامن شو

ای رفته از دست

من را شب اگر توانی ستاندنت میستایم

وگرنه

پرواز فراموش شدست

وقلک شکستنی

********************

دیگر به یاد ندارم

که چرا زاده شدم!

دنیا  بزرگ شد

یا من کوچیک شدم!

هیچ به یادم ماندست

**************************

ادامه میدهم

که تو اضافه کنی

نه به خود

بلکه به حرفهای مانده در گلو

وشکنجه های روحی هر شبم

در کابوس امدن و ماندن

+ تاريخ یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:7 نويسنده شهرزاد سرمست |

 

بعد از عمری تماشا کردن

دیده بی دل

 

حرف از مرگ منو 

 

شعر سرخی که نماند

 

بی جاست

 

فریا د بزن

 

بی هیچ ترسی از رسوایی

 

فریاد بزن هم سلولی

 

دیوار و اوار  همیشه با هم

 

هم قافیه بودند

++++++++++++

این درد های کهنه لعنتی

و این ابستن ماندن خورشید

وبی دریایی ما

ما را به نابودی هزاران ساله

خواهد برد

مانند سالیان پیش

که من درخت بودم

و شوق بهار ماندنی

با من نماند

 

+ تاريخ یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 19:37 نويسنده شهرزاد سرمست |

بی لبخند وبی اشاره

 میشکنم

و بر ستارگان بهاری

که شومند ونحس

با تصویر نامانوسِ فانوسیِ اسارت درختان

در فصلی به نام بهار

نفرین مردگان میفرستم

تسبیح به دست

در انتظار شمارش اجرها

و سنگ فرش های بی سایه

دعایی زیر لب :

(ورد نا نجیب مردن مردان پست)

و شکوفایی امید ستارگان جنوب شرق

دریا بی ثبات تراز قبل

بی هجای لذتی عمیق

میشکنم

بی تبسم وبی تفکر

 

+ تاريخ سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:44 نويسنده شهرزاد سرمست |

 با سلام وتبریک سال نو  خدمت دوستان گرامی

سالی خوش وپر بار برایتان ارزومندم

دوباره من:

 

مثل همیشه پرم از دلهره خط خوردگی ها

پرم از ترس رفته های بی هدف

شعرهایی که نا خوانده میمانند

و دفتری که طاقت بودن مرا

باور ندارد

+++

 

در امتداد رسالت فرزانگی من

شعور ربطی به شاعر دارد

هر چند در ابعاد بی هجای مغز تو

نجابت واصالت هر دو یک قیمتند

که در بازار بردگان

فروش اصالت واسارت

هر دو با یک حس واحساس ست

+++

 

برترم

برتر از دیوارهای رفته به خواب

و پنجره هایی که به دیدن دچارند

برترم از ستارگان خط خورده

شهاب های رفته از دید

و چشمان مانده بر در

به امدن ودیدن امیدی نیست

 

 

 

+ تاريخ جمعه 16 فروردین1387ساعت 2:37 نويسنده شهرزاد سرمست |

درست همین روبرو

وقتی که به بن بست چشمانم شک میکردم در ایینه ها

تنهایی تو میماند وانکار سایه تو بر لبم میماسد

همین

همین جا برای سرودن وشکستن تو

برای نبودن ایثار

و حرمتی که به ان مشکوکم ومجبور

تا اسمانی که برای تو مینویسد

به حرف های حجیم مانده در گلو

واسارتی که از خاک نجابت میبافد...

روی دار قالی خویش

خویش را بارها از نو سر انداختم

هر بار شکل دیوار بودم ومعبد

خالی از احساس ونفرت

سنگ چون شن

خوار چون مو

 

 

+ تاريخ دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 0:30 نويسنده شهرزاد سرمست |

دير زمانيست كه من

در انبوه خاك هاي باغچه به دنبال خودي ميگردم

 كه تو را گم كردست

دير زمانيست كه شعر هاي كوتاهم را

براي پرواز هيچ طوطي خط نزدم

واز سماجت گل وگلدان شمعداني

ودل ودلداريش هيچ نميدانم

از ياد برده ام كه من

مني كه در انعكاس برف ها بود

زير خاك ها به دنبال تو

خود را گم كرد

و انتقام نبودت را از هيچ سايه اي نگرفت

و نفرينش در دامان خاك خفت

وقتي كه شب خواب بود

و در افق دستانم از حس لرزش خورشيد ميكشيد

كه تا تبسم ستاره ....

افسوس.

+ تاريخ جمعه 26 بهمن1386ساعت 1:12 نويسنده شهرزاد سرمست |

 نگار من كه به ديدار من دل نمي بندد

و دستانش را ميسوزاند

چگونه در ديدار لبهايم نخنديد!!!

و چشمان زيبايش را دريغ كرد از اغوش سردم.

نگار من

كه زلفهاي چيده ام را نشانه غرور من پنداشت

در شب ضيافت دلم

انها را با بي رحمي سوزاند.

نگار من

گر صداي نفسهايم را ارمغان راه دورم پنداشتي

بيا

و نفسهايت را از روح بي وجودم باز گير

و دستان دلم را به من باز گردان

+ تاريخ یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 0:0 نويسنده شهرزاد سرمست |

اينبار به سياهي اين برف ها شك دارم

به حرف هاي نصرت

به چترهاي هيوا

وگاهي به افكار پوچ وغلط اين زمستان

به نارفيقي دشت با باد

به سپیدي انباشته زير مطبخ

به دستهاي خود

به شعرهاي ناب فرياد شده

به انبوه بودنم

به روحي كه در من حلول كردست

شك دارم

واز بستگان ديوار

و آواز هاي ايينه سخت بيزارم

 

+ تاريخ شنبه 13 بهمن1386ساعت 16:4 نويسنده شهرزاد سرمست |

بخند بازم عزيز من 
بخند دنياي من سرده
تو ويروني اين  خونه
يكي دستاشو گم كرده
 
بخند گريونم و تنهام   
بخند دنيام عوض ميشه
بخند چشمام ديگه حتي  
 واسه ديدن قفس ميشه
 
بخند شايد تو لحظه هات  
  يه جايي واسه من باشه
شايد اونم مثه چشمات  
نويد غصه وغم شه
 
بخند گريون گريونم  
 بخند من باز پريشونم
بخند غوغا بكن شايد  
  تو غربت با تو بمونم
 
بخند لبخند تلخ تو 
   ميشه مرحم دل تنگم
يه جايي توي تنهايي  
 ميشه فرياد زد از دردم
 
ميشه فرياد من باشه 
  غم وتنهايي ومرگم
تو اوج لذتي اما  
  نميميرم واسه مرحم
 
*******************
و بازهم من در امتداد یک ترانه
و بازهم ترانه ای در امتداد بودن من
 
 
 
+ تاريخ دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 3:47 نويسنده شهرزاد سرمست |

هر کجا هستم باشم , خدا با من است